تبلیغات
دلنوشته های مهدوی... - شعر مبعث پیامبر

می رسید از قله های کوه نور

از بلندای تشرف در حضور

 

فرش استقبال راهش می شدند

هر چه جن و هر چه انس و هر چه حور


لطفا به ادامه مطلب بروید



 

کوه ها هم در تشهد آمدند

از تجلایی که شد در کوه نور

 

او چراغ شرع را آورده بود

بر سر این جاده های سوت و کور

 

تزکیه میداد روح خاک را

چشمه چشمه با سخن های طهور

 

مثل دریا رودها را جمع کرد

رودهایی از قبایل های دور

 

وحی می آرود تا آنجا که عقل

در خودش میکرد احساس شعور

 

شرح صدرش را کسی تخمین نزد

تا بفهمد کیست این سنگ صبور

 

و کتابی بود با خط خدا

تا بشر خود را کند با آن مرور

 

ای کتاب قل هو الله احد

لم یلد یولد و لم کفوا احد

 

تا شعاع مهرت عالمتاب شد

مهربانی از خجالت آب شد

 

این زمین دیگر کویر تشنه نیست

زنده شد ، آباد شد ، شاداب شد

 

فارغ از نسل و نژاد و رنگ و بو

هر غلامی با تو بود ارباب شد

 

تو همانی که بلال مسجدت

گل عرق هایش گلاب ناب شد

 

هر که با تو با علی راضی نشد

وصل بر دریا نشد مرداب شد

 

از زلال چشمه های وحی تو

تشنه ای همچون علی سیراب شد

 

این علی که مست پیغمبر شده

با دعای مصطفی حیدر شده

 

بعد از این افسار دنیا دست تو

ضرب و جمع و کسر و منها دست تو

 

بعد از این دین های دنیا باطل است

 دین آدم تا به خاتم دست تو

 

هل اتی که شرح زهرا و علیست

گشته نازل منتها با دست تو

 

سیزده ماهند در منظومه ات

گردش این سیزده تا دست تو

 

فوق ایدیهم تویی یا مصطفی

هیچ دستی نیست بالا دست تو

 

رحمه للعالمین تنها تویی

پس حساب روز فردا دست تو

 

پرچم حمد خدا دست علیست

اختیار پرچم اما دست تو

 

هر چه ما داریم دست فاطمه است

چونکه باشد دست زهرا دست تو

 

تو خودت گفتی حسینت از من است

پس حسین و کربلا ها دست تو

 

چلوه کردی در علی اکبر ولی

جلوه های این تماشا دست تو

 

دست تو دست خداوند است و بس

سهم ما یکبار لبخند است و بس

 

از حرا می آیی و جان می بری

روی دوشت بار قرآن می بری

 

سفره می اندازی و در خانه ات

مثل ابراهیم مهمان می بری

 

گاه موسی میشوی و با خودت

آیه های آل عمران می بری

 

گاه کشتی می شوی و نوح را

از دل امواج طوفان می بری

 

گاه از شوق علی می باری و

شوق خود را زیر باران می بری

 

نیمه شب ها روی دوش مرتضی

نان و خرمای یتیمان می بری

 

گاه در سلمان تنزل می کنی

عشق حیدر را به ایران می بری

 

گاه یاد بضعه ات می افتی و

زیر لب نام خراسان می بری

 

می رسد روزی که خود می آیی و

یوسف ما را به کنعان می بری

 

ای سحر خیز مدینه العجل

ای شفای زخم سینه العجل

 

ای سرای چشمهایت با صفا

امتداد چشم هایت تا خدا

 

غار تاریک مرا روشن کنید

مرده ام در بین این ظلمت سرا

 

لیله المحیای شب های حسین

ای رسول گریه های کربلا

 

کاروان سمت محرم میرود

کاش من هم جا نمانم از شما

 

از همان سر نیزه ای که می چکید

خون تازه روی خاک کوچه ها

 

سنگ ها آمد...سری افتاد وای

خواهری میگشت زیر دست و پا

 

یک گلی گم کرده بود ای وای من

عمه شد آنجا کبود ای وای من



تاریخ : سه شنبه 6 خرداد 1393 | 01:11 ب.ظ | نویسنده : محمد حسن دباغی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.